تبليغاتX
سی-میل
پرده اول :

ما پسرها وقتی کودک بودیم، به پلیس شدن علاقه زیادی داشتیم و خوب یادم هست که یکی از اصلی ترین نشانه های یک پلیس، سوت بود. در لندن، سوت پلیس احترام زیادی دارد و حاوی مطالب بسیاری هست. در قدیم که بیسیم برای اطلاع نبوده، ماموران با به صدا در آوردن این سوت دیگر مامورین را هم متوجه می کردند. شاید در فیلمهای کمدی سیاه و سفید این سوت را جزو سوژه های خنده زیاد دیده باشید. جالب اینجاست که این سوت همچنان در اغلب کشورها مورد استفاده قرار می گیرد.  یکی از موارد سازنده فرهنگ ها، جزییات آنهاست. جزییاتی که به نظر شاید مهم نباشد، ولی با نادیده گرفتن آنها در ورودی هجمه فرهنگی و استحاله آن و انحطاط و سقوط فرهنگی باز و مفتوح می شود. پلیس شیک پوشی را تصور کنید که سرچهارراه ایستاده و در صورت هر نوع اشتباه در رانندگی (از نوع سهوی و عمدی)، راننده خاطی با صدای یکتای سوتی به خود می آید و از فرامین ضابط چهارراه اطاعت می کند تا ترافیک به شکل صحیح اجرا شود. در یک دگردیسی، یک فرار به برون از درونیات و یک خجالت عرفی؛ سوت از پلیس ما حذف شد. کم کم پلیس های سر چهارراه فراموش کردند که وظیفه اشان هدایت ترافیک است و در گوشه ای از چهارراه مشغول مچ گیری و جریمه کردن شدند. و از آن طرف شیکی (دیسیپلین) و وقار آنها رو به ضعف رفت و حالا در رابطه های سازمانی و حتی عرفی جوری مقام اینها تنزل پیدا کرده که برای مثال زدن بدبختی یک نفر می گویند " فلانی پلیس سر چهارراه است". در صورتی که رئیس یک چهارراه، از احترام و فرمانپذیری فوق العاده ای بهره مند بود که باعث حل شدن بسیاری از مشکلات ترافیکی می شد. این خورده فرهنگ چرا حذف شد؟ چرا سوت از دور گردن افسرهای ما باز شد؟ علتش خجالت عرفی و انحطاط فرهنگی است. یعنی افسر ما به دیده مسخره، لوس و... به چنین وسیله ای نگاه کرد و کم کم این حذف شد، طوری که اگر الان پلیسی سر چهارراه سوت بزند ، انگار که خرق عادتی رخ داده.

پرده دوم:

"منوچهر متکی بود از اجلاس داکار". خبر ساعت ۲۱ با "وزیر امور خارجه کشور ایران" بصورت مستقیم و زنده ارتباط برقرار می کند و در پایان بدون خداحافظی و تشکر و روال عادی عرف فرهنگی ما این جمله تجملی ، وارداتی و غربی را بر زبان می آورد. در یک نظر سنجی محدودی که شخصا انجام دادم، اکثر قریب باتفاق می گفتند " خیلی با کلاس شده" .  شاید در یک جمله خبری شبکه انگلیسی زبان ، لغت was فقط صرف کردن یک فعل باشد. و این خیلی روشن هست که ربان انگلیسی که هنوز در دوران سنتی زندگی می کند( بطوری که هنوز جمله How do you do را بعنوان جمله ملاقاتی استفاده می کند و معنی آن را نمی داند و حدود ۸۰۰ سال است که چنین جمله ای نسل به نسل می چرخد) الگویی مناسب برای زبان پست مدرن فارسی که در هر روز بیش از بیست واژه جدید به آن اضافه می شود و هر روز لحن محاوره مردم بنا به استعداد آوایی ایرانیان به روز می شود، نیست.  وقتی جمله "منوچهر متکی بود" ادا می شود، با اینکه چندین لحظه از صحبت با وی نمی گذرد، فعل ماضی بعید به کار می رود که ناخود آگاه بار معنای منفی را با خود حمل می کند. هر چقدر هم باکلاس و آنطرف آبی و مجلل باشد، ریختش با فرهنگ ما سازگار نیست. و این یک خورده فرهنگ است که از رسمی ترین زبان محاوره، یعنی لحن مجری خبر فارسی، بیان می شود. این خورده فرهنگ، اثرات بدی در بلند مدت بر روی نوع صحبت کردن خواهد داشت. در صورتی که ما پارسی زبانان شکر بیان هستیم و مفخر به داشتن سعدی و حافظ و مولانا و فردوسی و خاقانی و سنایی و ... هستیم. بجای تقلید کور کورانه و مجلل و واردات هر نوع انشایی برای پرهیز از سنت محوری و روزمرگی، باید تولید فرهنگ کرد نه اینکه فرهنگ دزدید و به زور به ذائقه ملت داد. از آن طرف آقای صالح اعلا در شبکه چهار تولید جملات فرهنگی زیبایی کرد. مثل : امواج محترم شبکه چهار،هموطنان جان، تاختی میریم و بر می گردیم و ... . توانایی زبان ما آنقدر زیاد است که سالیان درازی باید دیگر زبانها، از شیوه های ادبی زبان ما پیروی کنند و شیوه جدید بیان مجریان، باید بر اساس این برنامه ریزی شود و نه تلقید که مصداق بارز "آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد" می شود.

پرده آخر :

به دستار عربها نگاه می کردم، به کراوات فرنگی ها، و به بی فرهنگی لباس خودمان. در این گیجی عجیب. در یقه های دو سانتی (یقه شیخی) که حالا مد شده می گویند یقه دیپلماتی. یا ییقه های باز پسران خوشتیپ ما.  در پوشیدن لباسهای به فرم جدید (پیراهن) ما نمی توانیم فرهنگ را نصفه و نیمه وارد کنیم. رفتار ما با یقه های انگلیسی، یقه های پاپیونی ، یقه های کراواتی و... همه به یک شیوه است : یقه را باز می گذاریم. در حالی که اتو داشتن یقه، سر آستین (حتی داشتن دکمه های سر آستین) و استحکام دوخت پیراهن جزو ملزمات پوشیدن این گونه لباس است. ورود پیراهن با این فرم از هر سالی که شروع شد، بی شک تمام فرهنگش را وارد کرد ولی با تغییر اندیشه های فکری و انقلابی که صورت دادیم وجبهه گیری در برابر غرب، ما فرهنگ وارداتی را اصلاح کردیم و چه اصلاح کردنی!! کراوات را حذف کردیم و دوخت لباس را شل گرفتیم. دیدیم اینطور بی  فرم است و یقه باز شده و موهای سینه همچون آبشار نیاگارا سر از یقه بیرون زده و هیچ حالت رسمی که ندارد ، بیشتر شبیه لباسهای کنار ساحل است. برای همین پناه بردیم به یقه سنتی دو سانتی و آنرا با پیراهن غربی لقاح دادیم و بچه ای تولید کردیم به نام پیراهن دیپلماتیک. ( ما استاد لقاح جنسهای نا متجانس هستیم : قاطر حاصل اسب و خر؛ پژو آردی حاصل پیکان و پژو، و شاید خر و بز در سالیان کهن که حاصلش خربزه شد). حال با توجه به بحث خورده فرهنگ ها ، فرض کنید ما ۴ تا خورده فرهنگ را از لباسهای وارداتی گرفتیم و ۴ تا درشت فرهنگ به آن آویزان کرده ایم. شده مد لباس پوشیدن ما. و حالا به نظرم وقت تولید فرهنگ لباس باشد. چرا ما نه دستار داشته باشیم و نه کراوات ولی، یقه های شیک و زیبا و حاصل طراحی استادان طراح خودمان نداشته باشیم. شاید نوعی یقه بند هم تولید کردیم.

 کاش می شد شکل لباس پوشیدن منحصر به فرد خودمان را داشتیم، و با یک کراوات بستن خود را خارجی و باکلاس نمی دانستیم. کاش صرف از بین بردن واژگان خداحافظ و تشکر و جایگزینی با فعل بودن خودمان را های کلاس و در آمده از بی کلاسی فرض نمی کردیم. 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 0:32 توسط مرتضی |

ما مردهای ایرانی موقع رانندگی :

- اگر کسی بکشه روی ماشینمون، انگار غرورمون رو شکسته، و تا با تخت گاز رفتن روش نگیریم، یا دست کم شیشه رو ندیم پایین و داد و هوار کنیم و در خوشبینانه ترین حالت، یک نگاه تند بهش نکنیم دلمون آروم نمی گیره.

- به رانندگی همه ایراد می گیریم. مخصوصا اگر راننده جلویی خانوم باشه، یا پیرمرد باشه. مخصوصا اگر تاکسی باشه. مخصوصا اگر جوون باشه. مخصوصا اگر اتوبوس باشه. مخصوصا اگر وانت باشه. این همه مخصوصا برای اینه که برای هر کدوم یک سناریو واسه غر زدن داریم.

- وقتی یکی چراغ قرمز رو جلوی چشممون رد کنه، هفتاد و هشت مورد فحش نمناک و آبکی و آب نکشیده و آب کشیده نثارش می کنیم، اما وقتی خودمون چراغ قرمز خلوتی ببینیم و ردش کنیم، پوزخند می زنیم، مسخره بازی در میاریم و از خلافی که کردیم نهایت کیف و لذت رو می بریم و اگر کسی هم چیزی بگه از خجالتش در میایم.

- اصولا علاقه وافر و بیش از حدی به تادیب دیگران داریم. و اصولا انسان کامل ما هستیم. هر گونه حرکت اتومبیل دیگران را ناهنجاری می پنداریم و برای آموزش دادن ایشان از روشهایی نظیر : فحاشی، تهدید، حال گیری، سپر به سپر، نور بالا، بوق ممتد، نگاه غضبناک و...  استفاده می کنیم و اصولا فکر می کنیم جامعه را با این کارها اصلاح می کنیم و یا حداقل به طرف می فهمانیم که اشتباه کردی.

ما مردهای ایرانی در منزل (خانواده، متاهلی، مجردی):

- ادعای همه چیز را داریم. اگر نداشته باشیم با واژه زشت و منحوس "بی عرضه" رو به رو می شویم و ادعا را اگر با کمی یا مقداری و یا حتی مقدار زیادی  اشتباه به انجام برسانیم از بی عرضگی در می آییم، هر چند که آسیب به خودمان و اطرافیان و مال و جانمان می زنیم.

- همیشه فکر می کنیم که بر زنان ( اعم از مادر، همسر، خواهر ) تسلط داریم. و همینطور هم هست. دنیا را ما برای اینها تعریف می کنیم، اصلا دنیا چیست، آخرت را هم ما تعریف می کنیم. ما مردان ایرانی هر کاری که می کنیم به اراده خودمان است و زنان هیچ نقشی ندارند. ببخشید، البته هیچ نقشی که نه، فقط ما را به دنیا می آورند( در صورتی که ما هیچ زنی را به دنیا نیاورده ایم، از آدم بگیرید بیایید تا خودمان)، به ما اجازه می دهند قدرت نمایی کنیم، به ما اجازه می دهند شیطنت کنیم، به ما اجازه می دهند تا به آنها اجازه ندهیم، به ما آموزش می دهند چطور احساساتمان را درون دلمان نریزیم، به ما آموزش می دهند چطور بچه ننه نباشیم، چطور حریم خصوصی دیگران (این در مورد خواهر و برادرها بیشتر صدق می کند) را حفظ کنیم و این را به ما آموزش می دهند چطور از حسن ظن و محبت ایشان سوء استفاده کنیم و اینطوری ما بر همه چیز مسلطیم، جز این که نمی دانیم زنها ما را پرورش داده اند که آنطور که دوست دارند بر ایشان مسلط شویم.

- کنترل تلویزیون دست ماست. اصلا کنترل تلویزیون را داشتن از کنترل معاش معنوی و مادی هم مهمتره. مهمترین رکن خانه که بهش توجه می کنیم، کنترل تلویزیزیون هست. که کاربردهای  فراوانی دارد. مثلا اگر دلنوازان پخش شود، و مادر و خواهرمان پیگیر قصه اش هستند، می توانیم خوب مردانگی خودمون رو اثبات کنیم و اخبار ساعت ۲۱ رو گوش کنیم. یک کاربرد دیگرش این است که حس عزت نفس ما را بالا می برد آن هنگامی که اناث خانه به التماس و محبت و هزاران ترفند می خواهند که شبکه را عوض کنیم و ما در اوج قله های مردانگی کمی صبر می کنیم تا دوزش بیشتر شود و بعد کانال رو عوض می کنیم. از جمله کاربردهای مهم کنترل تلویزیون این هست که وقتی وارد خانه می شوی می تونی بری پیش همسرت (یا خواهرت) که روی مبل نشسته و تی وی میبینه و کنترل رو از دستش بگیری و بگی " یک چایی واسم بیار که خسته ام" و این حس داشتن ریموت کنترل را با هیچ چیز نمی شود عوض کرد.

برای که بحث طولانی نشه، همینجا این قسمت رو تموم می کنم و باز در پست بعدی ادامه خواهم داد اما فی الجمله :

اون مردهای خارجکی  :

- هر گونه تخلف در خیابان از سوی رانندگان دیگر را صرفا تخلف می دانند و ایشان را واگذار به قانون می کنند. در ۹۰ درصد موارد، آرامش خود را حفظ کرده و بیشتر توجهشان را به پدالهای مربوطه مبذول می دارند و نهایت خلافی که مرتکب می شوند این است که رادیو "ترافیک بزرگراه" را گوش می کنند.

- امر تادیب و تربیت جامعه را به مسئولان امر می سپارند و خود را نخود هر آشی نمی کنند.

- کاری به این ندارند که رانندگان دیگر چکار می کنند، بلکه به سومین اصل قانون گواهینامه یعنی " پرهیز از خطا و تصادف" فکر می کنند و هر گونه مشکل را با پلیس در جریان میگذارند.

- توی خونه ادعای همه چیز را ندارند، و برای هر کاری به متخصص زنگ می زنند و جمله "تو بی عرضه ای" را برای خودشان هضم کرده اند و در جوابش می گویند"بجاش تو هم زشتی".

- هیچوقت فکر نمی کنند بر she های خانه اشان مسلطتند. فقط به وظایف خانوادگی خودشون عمل می کنند و بعضا این وظایف دست و پاگیر را هم می گذارند برای بقیه.

- کنترل تلویزیون را شی ای می دانند که جهت تعویض شبکه های این دستگاه تعبیه شده و برای اعمال خشونت بار؛ مرد سالارانه، عشوه گری مردانه و ... روشهای جایگزین دارند. اما آنها هم عشق داشتن کنترل هستند.

پ.ن : ادامه خواهد داشت...

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 2:9 توسط مرتضی |

بریتانیایی ها و مخصوصا انگلیسی ها، در رسوم و آداب زبان زد دنیا هستند و بخصوص اینکه روش های زیبا و موقر و به قولی "با کلاس" برای مراسمشون دارند. از مراسم والنتاین مقدس (که این روزها همه گیر شده) بگیرید تا شیوه تشویق کردن و هوو کردن در بازی فوتبال (موقع هوو کردن، یک نت موسیقی را با هوو اجرا می کنند). شیوه های برنامه سازی و لینک شدنشان هم بدنیا زیباست. در کل اگر بدی هایشان از قبیل" از خود راضی بودن، استعمارگر بودن، کک مکی بودن و..." ار از اینها بگیریم، این قوم انگلوسکسون، چیزهای زیبایی دارند. چندی پیش در یک برنامه تاپ گیر شبکه بی بی سی، متوجه شدم جرمی کلارک ، یک شقایق کوچک (مثل عکس زیر) روی کتش دارد. فکر کردم این سنجاق کت تزیینی است :

سنجاق گل شقایق -poppies

اما چند شب بعد، گردون براون، نخست وزیر انگلستان را دیدم که عین همین را بر سینه اش زده و در مجلس عوام سخنرانی می کند. یک تصویر واید که از مجلس نمایش داده شد، تقریبا ۱۰۰٪ نمایندگان این شقایق کوچک را روی کت و یا لباس خود سنجاق کرده بودند:

گردون براون در مجلس عوام

کنجکاوی ام بیشتر شد، تا اینکه دیشب بازی منچستر یونایتد و چلسی رو دیدم. درست میانه سینه بازیکنان چلسی این شقایق کوچک بود. این هم تصویر جان تری زننده گل چلسی با آن شقایق وسط لباسش:

جان تری

چند تصویر دیگر هم از تماشاگران و برنامه های دیگر دیدم، و بالاخره تصمیم گرفتم راز شقایق کوچک را کشف کنم. از این مسیر به سایت "مهاجرت به کانادا" و داستانی که در آنجا ذکر شده بود رسیدم و شعر زیبایی که بود که من اینجا می آورمش :

In Flanders fields the poppies blow
Between the crosses, row on row,
That mark our place; and in the sky
The larks, still bravely singing, fly
Scarce heard amid the guns below.

We are the dead. Short days ago
We lived, felt dawn, saw sunset glow,
Loved, and were loved, and now we lie
In Flanders fields.

Take up our quarrel with the foe:
To you from failing hands we throw
The torch; be yours to hold it high.
If ye break faith with us who die
We shall not sleep, though poppies grow
In Flanders fields.

در دشت فلاندرز گلهای شقایق در تحرکند،
بین علامتهای صلیبی که ردیف به ردیف چیده شده اند،
این محل ما را علامتگذاری می کند، و در آسمان،
چکاوک ها که همچنان شجاعانه آواز می خوانند، و پرواز می کنند،
صدایشان به سختی شنیده می شود، به واسطه صدای اسلحه هایی که در پایین شلیک می شوند.

ما مرده ایم. چند روز پیش،
ما زنده بودیم، سحر را احساس می کردیم، درخشش غروب را می دیدیدم،
عشق می ورزیدیم، و به ما عشق ورزیده می شد، و حالا خوابیده ایم،
در دشت فلاندرز

مبارزه ما را با دشمن ادامه بده:
به سمت تو پرتاب می شود از دستهای افتاده ما،
مشعل. آن را افراشته نگه دار،
اگر ایمان خود را به ما که مرده ایم از دست دهی،
ما آرامش نخواهیم گرفت، گرچه شقایقها می رویند،
در دشت فلاندرز

و موضوع تقریبا آشکار شد. روزهای نوامبر (مخصوصا روزهای ۱۰-۱۲ آن) سالگردهای مختلفی برای کشته شدگان جنگهای جهانی که بیش از ۶۰ سال پیش جانشان را در راه اهداف کشورشان فدا کرده اند برگزار می شود. و این گلهای شقایق یعنی "poppies "روی لباس مردم، نشانه وفاداری و قدر دانی از همان شهیدان وطن هست. آنطوری که دوستم (که ساکن لندن هست) برایم گفت، تقریبا همه شهر این علامات را زده اند و در روز یازده نوامبر(Remembrance Day) در میدان شهید گمنام گرد هم می آیند و یاد خاطره آنها را گرامی می دارند. به قول شاعر، اینها یاد کسانی را گرامی می دارند که عاشق بودند، عشق داشتند، کسی در خانه چشم به راهشان بود، کسی صبح برایشان صبحانه درست می کرد و شاید موهایشان را همسرشان نوازش می کرد و آرزوهای بلندی برای خود داشتند که همه را فدای انسانیت و شرف و کشور خودشان کردند.....

راستش را بخواهید دلم شکست. شهیدان ما که روی زبانشان جز نام خدا، رضای خدا و پیامبر و امام نبود و مظلومانه و با رشادت به جنگ رفتند (در همه اعصار) میان مردم ما همچنان گم نام و مظلومند. شاید علتش سوء استفاده قدرت حاکمه و وابستگانشان از شهیدان باشد. شاید علتش جدایی شهیدان ما از مردم باشد. شاید علتش این است که شهیدان ما را فقط ریشداران متعصب نشان داده اند. شهیدان که به واقع عشق را معنی کرده اند، چرا باید مورد بی توجهی مردم باشند. چون عده ای سازمان و نهاد و نان به نرخ روز خور اینها را به نام خودشان تمام کرده اند. دلم می خواهد سی سال دیگر، که ۶۰ سال از این واقعه گذشته، برای فرزندم، برای شاگردانم، برای یک کودک قرن ۱۴ ایران، بگویم آری،  ما هم لاله های زیبایی داشتیم که از همه شقایق ها سرفرازتر بودند. و دلم می خواهد روز سی و یک شهریور وقتی بیرون می آیم، لاله کوچکی روی سینه مردم کشورم باشد و اینطور قدردان باشیم. این تقلید، از آن تقلید های خوب است که هزار تا یاد واره و سالواره و مراسم شعر (که یک دختر شهید اشک همه را در می آورد) به این خوبی قدر دان شهدایمان نخواهد بود.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 18:42 توسط مرتضی |

ظلمتُ نفسی

(به خودم ظلم کردم)

سبحانک انی کنتُ من الظالمین

(ای منزه،اعتراف می کنم من از ظالمین بوده ام)

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 2:41 توسط مرتضی |

زیر اثر انگشتم، حسی است به بزرگی دنیا

و رازی دارد به کوچکی نوک انگشت

وقتی روی بدنت اثر انگشتم را می کشیدم

تو را با راز خودم شریک می کردم،

و تو خوب می دانستی

این اثر انگشت یکتاست.

 

همه اش فکر می کنم،

وقتی نوک انگشتم،

از خاک غریبی دلم بیرون بماند،

تو همچو عابری کوراز رویش رد خواهی شد،

و راز من می شکند.

 

وقتی نوک انگشتم می سوزد،

فراموشی به سراغم می آید،

و تو در انتهای انگشت اشاره ام محو می شوی،

و قلبم دیگر تو را نشان نمی دهد.

 

نمی دانی چه رازی است،

بین قلب و نوک انگشتم،

وقتی قلم را با انگشتانم حس می کنم،

و دلم می نویسد

و تو

می دانی نوک انگشت من یکتاست،

و پای سند عشقمان را

با دوایر یکتای قلبم،

انگشت زده بودم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 14:42 توسط مرتضی |

ای صبح امید
دیگر نیا
اینجا کسی منتظر نیست
اینجا همه سر فرو برده در چاه
ظلم را صدا می زنند
و ظلم عجول است
می دود و مردمان را در بر می گیرد
ای آب ضلال در زیر کدام سنگ قایم شدی
که فریادهای ظالم و مظلوم را در چاههای سرد نشنوی
و تو ای سطل
تویی که از گرمای آفتاب تن آب را داغ می کردی
و تا روی ماه می دیدی
آن را درون دل کوچکت اسیر می کردی
امروز ، در این دیار دور و سرد
بدون آب،
خانه شنها شده ای
و در عمق سرد این چاه
فریاد ظالم را بر سر مظلوم می کوبی
و تو ای صبح امید، نیا
کسی منتظر نیست
دنیای اینان چاهی بیش نیست،
ای ماه نیا ...
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:3 توسط مرتضی |

عشق میانه تاریکی و روشنی است. دقیقا همان وقتی که اوج سیاهی به سپیدی میل می کند. آسمان تاریک و سیاه، کم کم در افق خود گرما را حس می کند و روشنایی  های اندکی حول افق می چرخد. دلت می خواهد همین لحظه تا ابد دوام یابد. چشمت از دیدن این منظره سیر نمی شود . اما تاریکی جای خود را به روشنی می دهد و تو فارغ می شوی. در عشق ماندن، دقیقا به همین ناممکنی است. بعضی از عشق به روشنی می روند و بعضی در تاریکی گیر می کنند. آنکه به روشنی می رود، لبخندی بر لب دارد و یاد خاطرات می کند. اما بدا بحال آنکه از عشق به تاریکی می رود. چیزی را در افق دیده، تجربه ای را حس کرده و بعد از او گرفته اند. حسرتی بر دل می ماند که با هر نفس آهی تیز بر جگر دل  می کشد و خون به دل می کند. عاشقی که  در حسرت معشوقه ای است که به وصال نرسیده، می سوزد و در تاریکی  خود نقش سحر را می کشد. اشک می ریزد ...اما سحر دیگر نمی آید. ممکن است نورهایی در آسمان دلش پیدا شود، ولی هر کدام کرم شب تابی در نظر او بیش  نیستند. آن گرگ و میش و سرابی که او دیده، مدهوش و مسحورش کرده و در دل شب، این فقط صدای او است که به عرش می رسد و جسمشان در ظلمات دنیا گیر می کند.


دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند***و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:43 توسط مرتضی |

" الم نجعل له عینین، و لسان و شفتین، و هدیناه النجدین؛ فلااقتحم العقبه، و ما ادراک ما العقبه"
آیا برای او (انسان)دو چشم قرار ندادیم؟
و یک زبان و دو لب؟
و او را به خیر و شرش هدایت نمودیم
ولی او (انسان نا سپاس) از آن گردنه مهم  بالا نرفت
و تو نمی دانی آن گردنه چیست؟
سوره بلد- آیات 7 - 12


قصد تفسیر آیات را ندارم. اما بعد از شنیدن این آیات با صدای عبدالباسط سوالات و ترسی برایم پیش آمد. دو راه، راههای هدایت. نجد به معنی مکان بلند است. و خدای عزیز، 2 راه را برای ما در مکان بلندی مشخص کرده و هدایت کرده. از این همه خودخواهی خودم می ترسم. همین الان که می نویسم، دقیقا همین کلماتی را که تایپ می کنم و تو داری می بینی، همه اش با چشم دیده می شود. دو چشمی که هر روز صبح باز می شوند، خورشید و درخت  و دوست و دشمن و.. را می بینند. و من و تو چقدر خودخواهیم. چقدر کوریم که نمی بینیم بقیه هم چشم دارند. عادت کرده ایم به دیدن. به این که از این دریچه سر بیرون را بنگریم و زاویه دید ما که مستقیما به فکر ما وصل است، برای ما حجت است. در صورتی که دیگری هم جان و چشم دارد و هر روز چشمان او رو به سقفی دیگر، رو به مادر و یا همسری دیگر باز می شود. و چه ساده ظلم می کنیم. بعد کسی که تو را آفریده روزی بر می گردد و می گوید " آیا ما برای تو دو چشم قرار ندادیم؟" خوب من از شرم کجا روم؟ از این همه خودخواهی و خودپرستی کجا پنهان شوم.
می گوید یک زبان و دو لب به تو ندادیم ؟ یک زبان گوشتی که مزه های دنیا را با آن بچشی و لبانی که آنها را با اراده خود باز و بسته کنی و این را به همه داده . و چه ساده زبانم می چرخد و هر چه دلش می خواهد می گوید. چه ساده دو لبم باز می شود و حلال و حرام فرقی نمی کند و می بلعد.
دو راه خوب و بد را برای ما در بالا کوهی قرار داده. راستش را بخواهید کوه زیاد می روم. برای بالا رفتن  و در مسیر بودن مردی می خواهد. تصمیم می خواهد و این که به بالا رفتن اعتقاد داشته باشی. در راه بالا رفتن ممکن است گردنه های تعیین کننده ای باشد و عبور از آنها به معنی رسیدن به قله است. حال که دو چشم داریم، دو لب داریم، دو راه خوب و شر هم داریم و یک زبان که هر دو کار را می کند. اینجا گردنه است.گردنه سختی که خدا به ما نشان می دهد. خودخواه باشیم یا خدا خواه. چشمانمان را تنها چشمان دنیا بدانیم، دهانمان را تنها دهان و زبانمان را به حال خود رها کنیم پای روحمان لیز  می خورد و از این کوه بالا نمی رویم.
ادامه این سوره این گردنه را بیشتر معرفی می کند. اما قصد من این نیست. قصد من تضادی است که این روزها دارم. ممکن است ساعتی به چهره کسی خیره شوم و به چشمهایش. و دائم بپرسم او چه می بیند. دنیای او چیست. وظیفه من در قبال او چیست. بالاخره اینجا عقبه است. چرا نمی دانم دل او گرفته یا نه، چرا نمی دانم فقیر است، یتیم است، مشکلش چیست. چرا در خودخواهی خودم گیر کرده ام و چشمانم رو به منافعم باز است و زبان و لبانم هم همینطور.
این گردنه هر چه که هست انسان باید با سختی از آن بالا رود (اقتحم) و این مرا می ترساند..فقط می توانم شما را دعوت کنم این آیات را با صدای زیبا و مسحور کننده مرحوم عبدالباسط گوش کنید (دانلود)

پ.ن: یک عینک آفتابی ریبون اصل بزرگ دارم که تا روی گونه ام می آید. خیلی به آن علاقه مندم.خوبی این عینک  برای من محافظت از آفتاب یا خوشتیپ شدن و... نیست. خوبیش این است که کسی اشکهایت را نمی بیند و با خیال راحت وقتی یاد این آیات می افتم اشک می ریزم.

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 1:13 توسط مرتضی |

در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند

يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند

نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند

دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند

گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند

چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات
برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند

نه سايه دارم و نه بر بيفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسي تبر نمي زند

شعر از هوشنگ ابتهاج (ه. الف.سايه). بزرگ مرد شعر معاصر ايران. همو كه در شبي چنين، پنجره اي زيبا از ادب و گوهر زبان پارسي را به روي ايرانيان پارسي گوي شيرين سخن باز كرده. در هنگامه اي كه آماج لغات عربي، از دهان بالاترين مقامات تا نازلترين آنها با درونمايه اي  سرد و سنگين و بي روح بيرون مي آيد، سايه، حافظ و سعدي و مولوي زنده زمان ماست. او كه عمري را با شعرهاي نابش كنار ما بوده. او كه هرگز در دستگاههاي دولتي چهره ماندگار نشده چون زبانش تلخ و پر از حقيقت است. در ميان زمانه اي كه شعر هاي " طلا ملا" ساسي مانكن رواج دارد و شعرهاي "نيستي دارم دغ مي كنم" و امثالهم بر لب جوانان مشهور و معروف است، او فراموش شده از ياد جوانان شده. جواناني كه همه فكرشان تفريح است و به هر تفريحي مي روند به تكرار مي رسند. يا اصلا به تفريح نمي رسند.  اين شعر  با درون مايه تنهايي، سايه بلند ظلم، و ناديده گرفتن و انتظار صبح اميد، چقدر حافظ وار عاشق است و مولوي وار گوهر كلام و چقدر ساده و امروزي است. براي هر دلشكسته ي بي زباني زبان است. صحبت از دق(غ؟) كردن و برو ديگه نگام نكن نيست. صحبت از يك ناديده گرفتن و يك انتظار شاعرانه- عارفانه است. من بعنوان يك ايراني، به استاد سايه، مي گويم، از اين كه در عصر شما بودم به خودم مي بالم .

اميد كه از  شبي چنين، سپيده اي پر نور  سر  زند و پناه همه دلشكستگان شود. همانهايي كه بغض هاي فرو نرفته آنها راه نفس را تنگ كرده. همانهايي كه نمناكي چشمانشان از بين رفته و سينه هايشان تنگ شده.

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 0:8 توسط مرتضی |

از اين همه "مرگ بر" خسته شده ام.

كاش كسي كاري كند. كاش شعاري پر از دعوت به مهر داده شود. دشمني كه بر او مرگ بفرستيم، دشمن زبوني است. دشمني مي خواهم كه به او بگويم " دست زشت ظلمت را بشور و بيا با هم سر سفره محبت و برابري نان و پنير و سبزي بخوريم، سفيد و سبز و با طعم نان. آخر با آن دست كثيف خداي نكرده مريض مي شوي و مرگ بر تو مي آيد ، من مرگت را نمي خواهم "

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 20:27 توسط مرتضی |